سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
زازران

 

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم .
حدود یک هفته بعد ،
Vikki پیش مسعود آمد و گفت : از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد "

او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده .
با عشق، مسعوددوست داشتن دوست داشتن دوست داشتن اصلا! اصلا!

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :
 


 پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان دوست داشتن دوست داشتن اصلا!



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 89/1/25 توسط احمد

 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می  کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر میبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟  حیرت آور است!  من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!   وای ! خدای من، خیلی زیباست!  کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت:  پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند.  در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت! 

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود


روحش شاد



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 89/1/11 توسط احمد


یه روز از یه مادربزرگی شنیدم می گفت پدر بزرگش وقتی  میرفته مکه سه ماه تو راه بودند تا به آنجا برند سه ماه هم برای برگشت شون حدودن شش ماه طول می کشید .
میگفت یک دفعه که پدربزرگش رفته بود مکه  بعد از انجام اعمال حج در راه برگشت حجی یه لحظه به چشماش یه چیزی میخوره که تا حالا هیچ وقت تو عمرش ندیده بود.
منم وقتی شنیدم از سرم انگار دود بلند می شد شنیدم اون حجی یه تیکه ابر دیده بود که اون ابر را تو یه کاسه گذاشته بود و آورده بود خونشون.
بعد از چند روز که داشته بود نماز میخوانده بود ابر هم کنارش بود یک دفعه ابر بخار میشه و به آسمان می رود (راستی این حجی ما شیخ بوده)
اینم کارهای خداوند مهربان


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 89/1/9 توسط احمد


از آن جایی که باید سر سفره هفت سین ماهی قرمز باشه و تبدیل به یک سنت شده امسال هم مادرم خریدن ماهی قرمز امسال را به من سپرد.
من هم از خدا خواسته گفتم باشه برای خرید ماهی رفتم تو بازار  . یک دفعه چشمم به مغازه دوستم که گل وماهی می فروخت افتاد.
نزدیک مغازه که شدم ماهی های قرمز کوچک افتاد جلوتر که رفتم دوستم امد کنارم بهش گفتم یه ماهی میخوام که تا بعد از عید بماند خندید گفت این ماهی ها گارانتی هم داره من هم خندیدم.
با هم نشستیم کنار آکواریوم ماهی ها تا ماهی انتخاب کنم بعد از دو ساعت درگیری با ماهی ها یه دوتا ماهی خریدم میخواستم بیا خونه که یک دفعه چشمم افتاد به یک تنگ ماهی اول فکر کردم خالی است کمی جلوتر رفتم دیدم یه ماهی آبی کوچک خیلی خیلی خیلی قشنگ تو تنگ داره می چرخه
من از قبل یکی از این ماهی ها را تو خونه خالم دیده بودم از دوستم پرسیدم اسم این ماهی آبی چیه گفت: ماهی جنگجو
مهرش تو دلم افتاد خریدمش بردمش خونمون خالم منظورم خاله دومیم است ازم گرفت من هم دم به گریه بودم گفت این ماهی مال ما است گفتم اصلا این مال خودمه

ازش گرفتم و رفتم تو خونمون
ماهی آبی و دو ماهی قرمزی که گرفته بودم جدا از هم سر سفره هفت سین گذاشتم چون ماهی آبی با ماهی های دیگر جنگ میکنه جدا از هم گذاشتم شون و اینجوری شد که امسالمون هم با ماهی قرمز وآبی شروع کردیم
انشاالله مثل ماهی آبی جنگجو نشیم




نوشته شده در تاریخ شنبه 89/1/7 توسط احمد
قالب وبلاگ